
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست تازه شد جانشکجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهمکه دل چه میکشد از روزگار هجرانشزمانه از ورق گل مثال روی تو بستولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانشتو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این ره که نیست پایانشجمال کعبه مگر عذر رهروان خواهدکه جان زنده دل...
ادامه مطلب
مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد… مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم چشمانت را بست… می روم تا آنان که تواناترند، تو را به اوجبودنت برسانند…...
ادامه مطلب